๑۩۞۩๑..:: گلشن رضوان ::..๑۩۞۩๑
با پیامبر رحمت در آخرین ساعات حیات

بیست و هشتم صفر،آخرین رسول حق مهر سکوت بر لب می نهد و جبرائیل در حریم ملکوت گوشه عزلت می گزیند چرا که اینک خاک پیکر آن پاک را در خود نهفته و عرش اعلی و بهشت ابقی جان عزیزش را پذیرا گشته است. از این پس درهای آسمان بسته است، از این پس جز به مدد نور ستارگان امامت درشب تاریکی که با غروب خونرنگ دهم محرم سال 61 هجری آغاز شده است نمی توان راه جست و یافت. تا کی باشد که شمشیر آخته دوازدهمین پیشوا و رهبر، همنام آخرین رسول حق این تیرگی را بشکافد و خورشید راستی و عدالت را بر دیدگانمان بنشاند. چگونه می توان از این روح پاک و جان رسیده به افلاک سخن گفت؟؟؟
        شیخ مفید در ارشاد آورده است: امیرالمؤمنین جز براى انجام کارهاى ضرورى، رسول خدا(صلى الله علیه وآله) را تنها نمى گذاشت. در روزهای آخر حیاتشان رسول خدا(صلى الله علیه وآله) مشاهده کرد که همه در اطرافش هستند و حضرت على(علیه السلام) در آن جا نیست. از این رو، فرمود: برادر و همراه مرا فرا خوانید.
    عایشه که آن جا بود، گفت: منظورش، ابوبکر، است، او را فرا بخوانید. ابوبکر فراخوانده شد و داخل اتاق رفت و بالاى سر آن حضرت نشست. ضعف بر آن حضرت غالب شده بود. براى همین، چشم هاى خود را بسته و ساکت بود. وقتى که چشم هایش را گشود و ابوبکر را دید، صورتش را از او برگرداند. مدتى گذشت و پیامبر(صلى الله علیه وآله)همچنان ساکت بود. ابوبکر به اطرافیان گفت: اگر با من کارى داشت، حتماً با من سخن مى گفت، پس برخاست و از اتاق خارج شد.
    پس از رفتن ابوبکر، پیامبر(صلى الله علیه وآله)دوباره فرمود: برادر و همراهم را فرا خوانید.
    حفصه گفت: شاید منظورش عمر مى باشد. او را فرا خوانید. هنگامى که عمر وارد شد و آن حضرت او را دید، صورتش را از او برگرداند و حرفى نزد. مدتى به سکوت گذشت تا این که عمر هم گفت: ظاهراً با من کارى ندارد و از این رو، برخاست و رفت.
    پس از خروج عمر، آن حضرت(صلى الله علیه وآله)براى سومین مرتبه گفت: برادر و همراه مرا را فرا خوانید. ام سلمه گفت: منظورش على(علیه السلام)است، او را فرا خوانید و دنبال دیگرى نروید. پس على(علیه السلام) را فرا خواندند. وقتى حضرت على(علیه السلام)نزدیک شد، پیامبر به او اشاره کرد که نزدیکش برود. على خم شد و سرش را نزدیک دهان آن حضرت برد. پیامبر مدتى طولانى با او نجوا کرد. سپس على(علیه السلام) در گوشه اى نشست تا آن حضرت به خواب رفت.
    از على(علیه السلام) پرسیده شد: اى اباالحسن، پیامبر(صلى الله علیه وآله) با تو چه مى گفت؟ پاسخ داد: هزار درِ علم را به روى من گشود که هر درى هزار در دارد، و مرا به چیزى وصیت کرد که به خواست خدا آن را انجام خواهم داد.
    پس از مدتى رسول خدا(صلى الله علیه وآله)چشم هایش را گشود و به على(علیه السلام)فرمود: «اى على، سر مرا در دامنت قرار ده، همانا امر الهى رسیده است. پس از آن که جان به جان آفرین تسلیم کردم، دست بر صورتم بکش و آن را بر صورت خود بکش. سپس مرا رو به قبله کن و انجام کارهاى مرا به عهده بگیر. وقتى که از دنیا رفتم، مرا غسل بده و هنگام غسل، عورت مرا بپوشان; زیرا هیچ کس آن را نمى بیند، مگر این که نابینا مى شود. و پیش از همه بر من نماز بخوان و از من جدا نشو تا مرا به خاک بسپارى و از خداى متعال کمک بخواه و مرا در همین جا دفن کن و قبرم را به اندازه چهار انگشت از زمین بالاتر قرار بده و مقدارى آب بر آن بپاش.»
    حضرت على(علیه السلام) سر پیامبر(صلى الله علیه وآله) را در دامن خود گذاشت. آن حضرت به حالت اغما فرو رفت. فاطمه با مشاهده این وضع خود را بر روى بدن پدر انداخت و با شیون و زارى این شعر را مى خواند:
    و أبیض یستسقى الغمامُ بِوجهه *** ثمال الیتامى عصمةً للأرامل
    لحظاتى بعد رسول خدا(صلى الله علیه وآله) به هوش آمد و این شعر را شنید. با صداى آهسته اى فرمود: دخترم، این گفته عمویت ابوطالب است. آن رانگو، بلکه این را بگو: «و ما محمّدٌ الاّ رسولٌ قدْ خلَت مِن قبلِهِ الرُّسُل أَفَإِن مات أَو قُتِل انقَلَبْتُم على أعقابِکُم» (آل عمران: 144); همانا محمد، پیامبرى همانند پیامبران دیگر است. آیا اگر از دنیا رفت یا شهید شد، به گذشته خود باز مى گردید؟
    حضرت فاطمه(علیها السلام) به شدت گریست. آن حضرت اشاره کرد که به او نزدیک شود. فاطمه(علیها السلام) به او نزدیک شد. پیامبر(صلى الله علیه وآله)سخنانى را در گوش او گفت که چهره اش شکوفا گردید!
    بعدها از فاطمه(علیها السلام) پرسیده شد: رسول خدا (صلى الله علیه وآله) چه چیزى به تو گفت که حزن و اندوهت برطرف گردید و چهره ات شاداب شد؟ فرمود: او به من مژده داد که من اولین نفر از اهل بیت هستم که به او ملحق مى شوم و مدت زیادى طول نمى کشد که از پس او مى روم و همین مرا خوش حال کرد.
    شیخ صدوق در أمالى از ابن عباس روایت کرده است: سپس پیامبر(صلى الله علیه وآله)فرمود: اى على، نزدیک بیا، نزدیک تر بیا،... على(علیه السلام) نزدیک رفت تا آن حضرت(صلى الله علیه وآله) دست او را گرفت و پیش خود نشانید و در این حال بى هوش شد.
    حسن و حسینعلیهما السلام برخاستند و در حالى که گریه و زارى مى کردند، پیش آمدند و خود را روى بدن رسول خدا انداختند. على(علیه السلام)مى خواست آن ها را دل دارى دهد و از بدن پیامبر(صلى الله علیه وآله)جدا کند که آن حضرت به هوش آمد و چشمانش را باز کرد و فرمود: «على جان، اجازه بده که آن ها را ببویم و آن ها مرا ببویند; از آن ها توشه برگیرم و آن ها از من توشه برگیرند. آگاه باشید که این دو پس از من مظلوم واقع مى شوند و ظالمانه به قتل مى رسند.»
    سپس سه مرتبه فرمود: «لعنت خدا بر کسى که به آن ها ظلم کند.»
    شیخ طوسى مانند این مطلب را در أمالى با اسناد خود از امام حسین(علیه السلام)، از پدرش على(علیه السلام) روایت کرده و آورده است: «آن حضرت به بلال فرمود: اى بلال، فرزندانم حسن و حسین را پیش من بیاور. او رفت و آن دو را آورد. پیامبر(صلى الله علیه وآله) آن ها را به سینه اش چسبانید و آنان را مى بویید. احساس کردم که شاید باعث اذیت و آزار پیامبر شوند. براى همین پیش رفتم تا آن ها را از بدن آن حضرت جدا کنم، اما وى فرمود: اى على، آن ها را راحت بگذار تا مرا ببویند و آن ها را ببویم. بگذار آن ها از من بهره ببرند و من از آن ها بهره ببرم. دیرى نمى گذرد که پس از من به مصیبت و مشکلات بزرگى گرفتار مى شوند و خدا لعنت کند کسانى را که باعث خوف و اذیت و آزار آن ها مى شوند. پروردگارا، من این دو و مؤمنان صالح را به تو مى سپارم.» پس از آن پیامبر ساکت شد و در حالى که دست على(علیه السلام)زیر سرش بود، آن حضرت(صلى الله علیه وآله) جان به جان آفرین تسلیم کرد... .
    على(علیه السلام) دست هایش را به صورت رسول خدا(صلى الله علیه وآله) مالید و سپس آن ها را بر صورتش مالید و چشم هاى آن حضرت(صلى الله علیه وآله) را بست و او را به سوى قبله کرد و ازارش را بر بدنش کشید. آن گاه برخاست تا امور کفن و دفن را انجام دهد.
    عیّاشى در تفسیرش از امام باقر(علیه السلام)روایت کرده است: هنگامى که على(علیه السلام)چشم هاى رسول خدا(صلى الله علیه وآله) را بست، فرمود: «انّا للّه و انا الیه راجعون. چه مصیبت بزرگى که کمر نزدیکان را شکست و مؤمنان را داغدار کرد; مصیبتى که هیچ گاه به مثل آن مبتلا نشده اند و هیچ گاه درمان نخواهد شد.»
    
اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا رَسُولَ اللّهِ وَرَحْمَةُ اللّهِ وَبَرَکاتُهُ، اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا مُحَمَّدَ بْنَ عَبْدِاللّهِ، اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا خِیَرَةَ اللّه اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا حَبیبَ اللّهِ، السَّلامُ عَلَیْکَ یا صَفْوَةَ اللّهِ، اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا اَمینَ اللّهِ اَشْهَدُ اَنَّکَ رَسُولُ اللّهِ وَاَشْهَدُ اَنَّکَ مُحَمَّدُ بْنُ عَبْدِ اللّهِ وَاَشْهَدُ اَنَّکَ قـَدْ نـَصَحْتَ لاُِمَّتِکَ وَجاهَدْتَ فی سَبیلِ رَبِّکَ وَعَبَدْتَهُ حَتّى اَتی کَ الْیَقینُ فَجَزاکَ اللّهُ یا رَسـُولَ اللّهِ اَفـْضـَل مـا جـَزى نـَبـِیا عَنْ اُمَّتِهِ، اَللّهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ اَفْضَلَ ما صَلَّیْتَ عَلى اِبْراهیمَ وَ آلِ اِبْراهیمَ اِنَّکَ حَمیدٌ مَجیدٌ.
 

...

بفرمایید()        link        پنجشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸٦ - مونا