دیوارهای دنیا!


دنیا دیوارهای بلندی دارد و درهای بسته که دور تا دور زندگی را گرفته اند ، نمی شود

 

از دیوارها بالا رفت . نمی شود سرک کشید و آن طرفش را دید ، اما همیشه نسیمی از

 

آن طرف دیوار کنجکاوی آدم رو تحریک میکنه : کاش این دیوارها پنجره داشت و

 

کاش می شد گاهی به آن طرف نگاه کرد . شاید هم پنجره ای هست و من  نمی بینم

 

.شاید هم پنجره اش زیادی بالاست و قد من نمی رسد .

 

با این دیوارها چه می شود کرد ؟ می شود از دیوارها فاصله گرفت و قاطی زندگی شد و

 

می شود اصلاٌ فراموش  کرد که دیواری هست و شاید می شود تیشه ای را برداشت و

 

کند وکند . شاید دریچه ای ، شاید شکافی ، شاید روزنی .

 

همیشه دلم می خواست روی این دیوار سوراخی درست کنم . حتی به قدر یک سر

 

سوزن ، برای رد شدن نور ، برای عبور عطر و نسیم ، برای .......

 

گاهی ساعت ها پشت این دیوار می نشینم و گوشم را می چسبانم به آن و فکر می کنم

 

اگر همه چیز ساکت باشد می توانم صدای باریدن روشنائی را آز آن طرف بشنوم . اما

 

هیچ وقت ، همه چیز ساکت نیست و همیشه خبری هست که صدای روشنائی را خط

 

خطی کند .

 

دیوارهای دنیا بلند است ، و من گاهی دلم را پرت می کنم آن طرف دیوار . مثل بچه ی

 

بازیگوشی که توپ کوچکش را از سر شیطنت به خانه ی همسایه می اندازد . به امید

 

آن که شاید در آن خانه باز شود . گاهی دلم را پرت می کنم آن طرف دیوار .

 

من بارها و بارها جلو پریدن  و آزاد گشتنش رو گرفته بودم بارها دیده بودم برای پرواز 

 

به درودیوار قفس شیشه ای تن من زده بود ، اینقدرکه از تاب و توان می افتاد و با

 

حسرت ، فقط زیبائی و روشنائی حیاط همسایه رو تماشا می کرد و در تب و تاب

 

می سوخت . دیر زمانیست که دیگر این دل ، دل نیست دیگر جلو او را نمی توانم گرفت

 

عاشق شده است ، عاشق همسایه .

 

دیگرتاب و توانم نیست ، در هجرم وسرگردان ، باتمنای دلم راهی شدم ،حالا دیگرهر

 

شب وهر روزدرتمنای وصال همسایه  بی قرارم ، با دلم همدست شده ام

 

 

  همه روزدلم را پرتاپ میکنم آن طرف دیوار، حیاط همسایه ، ودر می زنم

 

 در می زنم ، در می زنم و می گویم (( دلم افتاده توی حیاط شما ، می شود دلم را پس

 

بدهید ......))

 

کسی جوابم را نمی دهد ، کسی در را برایم باز نمی کند . اما همیشه ، دستی ، دلم را

 

می اندازد این طرف دیوار . همین . ومن این بازی را دوست دارم همین که دلم پرت

 

می شود این طرف دیوار ، همین که .....

 

من این بازی را ادامه می دهم و آنقدر دلم را پرت می کنم ، آنقدر دلم را پرت می کنم

 

تا خسته شوند ، تا دیگر دلم را پس ندهند . تا آن در را باز کنند و بگویند : بیا خودت

 

دلت را بردار و برو .  آن وقت که برای برداشتن دلم وارد حیاط همسایه شدم دیگر بر

 

نمی گردم ، بر نمی گردم  آنجا حیاط عشق و روشنائی ونور است حیاط همسایه من

 

خانه خداست . 

 

 من این بازی را ادامه میدهم تا  .......

 

-:- برگرفته از:  سبز به رنگ خدا -:-

 

 

/ 12 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
حمید

سلام شهادت مظلومانه امام جعفر صادق (علیه السلام) را به شما دوست عزیز تسلیت عرض می نمایم موفق باشی التماس دعا[گل]

ایران زمین

عرض ادب زیبا بود چون آرامش سبز بود چون خدا یا علی مددی[گل][گل]

حمید

سلام 13 آبان روزیست که به انقلاب دوم مشهور گشته و امام خمینی (رحمه الله علیه) آنرا مهمتر از انقلاب اول نامیدند چرا که در آن دست دشمن از دخالت در امور ملت بکلی قطع شد و شیطان بزرگ از ایران رانده شد. موفق باشید التماس دعا[گل]

عصر عدالت

خواهر عزیزم سلام باعث افتخاری بود که به وبلاگ ما تشریف اوردید ....من هم با افتخار شما رو جز دوستان خودم لینک کردم .....فقط خواهش میکنم برام دعا کن .....از اقا بخواه به ما کمک کنه .....باز هم به ما سر بزنید ....یا علی مدد [گل]

امید

سلام ممنون بهم سر زدید ...نظر لطفتون هست

امید

سلام لینکتون کردم اگه دوست داشتی....شما هم...

حمید

سلام خدا قوت ----------------------------------------------------- گلعذاری ز گلستان جهان ما را بس زین چمن سایه آن سرو روان ما را بس یار با ماست چه حاجت که زیادت طلبیم دولت صحبت آن مونس جان ما را بس چشمانتان را ببندید و لحضاتی از فضای بیرون به فضای درون خود متمرکز شوید، نه تصویری، نه صدایی، نه احساسی و نه خاطرات گذشته ، چه می یابید؟! ... منتظر حضور سبزتان هستم ---------------------------------------------------- موفق باشید التماس دعا[گل]

بنده خدا

چه توصیف قشنگی ازدیوارهای دنیا شده دروبلاگ گلشنِ رضوانِ زیبا که دست ما کوتاه وخرمابرنخیل است دریغا ازکاراین دنیای دنی چون فریبا ---- ای دوست دیوار کو وکدام است؟ بلندای ودر وپنچره اش چسان است؟ عزیز دل، تصویری که توکردی به نزدگلشن رضوانی ها حجاب است ---- ای خواهر نکته دان وظریف بین ومومن مونا گرخواهی به حقیقت وجود گردی به عیان بینا به قول حافظ تو خود حجاب خودی ازمیان برخیز تا دلت با وجودت به وحدت رسد که سیمرغ نیست سی تا

محمد

سلام ممنون که اومدید فوق العاده بود ما خود روان نمیرویم از قفای کس آن میبرد که به کمند وی اندریم این من نیستم که دلم رو میندازم اون طرف بلکه این همسایه است که هی دلم رو میبره هی برمیگردونه دلم سرگشته میدارد سر زتف پریشانت چه میخوهد از این مسکین سرگردان؟ نمیدانم آخی کی بشه در رو باز کنن بگن بیا آقا چی میخوای دیوونمون کردی