در ميدان تلاش

 

كوچه پس كوچه هاي شهر يثرب را پشت سر مي گذاشتم.گويي بوي معطر پيامبر را استشمام مي كردم و صداي گامهاي استوار او را مي شنيدم و آن همه سخت كوشي هاي او را در راه دين مقدس اسلام مي ديدم. كم كم از شهر دور شدم و به نواحي اطراف آن رسيدم، ديگر هوا بسيار گرم شده بود.از دور مردي نظرم را جلب كرد. ايستادم و به خوبي او را نگريستم: عرق ريزان سخت مشغول كار بود.

سبحان الله! بزرگي از بزرگان قريش در اين ساعت روز آن هم در اين گرماي سوزان چگونه به طلب دنيا مشغول است؟ چه بهتر كه او را موعظه كنم و او را از اين كار باز دارم؟

نزديك او رفتم و سلامش كردم: در حالي كه سخت مشغول كار بود و عرق مي ريخت سلامم را به گرمي پاسخ داد. گفتم: در شگفتم بزرگي از بزرگان قريش در اين ساعت روز آن هم در اين گرماي سوزان اينگونه در طلب دنيا خود را به زحمت انداخته است! اگر در اين حال اجل شما فرا رسد چه مي كنيد؟

تبسمي نمكين بر لبهايش نقش بست و فرمود (اي محمد پسر منكدر!) اگر در اين حال اجلم فرا رسد در حالي مرگ را ملاقات خواهم كرد كه به طاعت خدا مشغولم، اطاعتي كه با آن خود و خانواده ام را از تو و مردم بي نياز مي كنم. از آن مي ترسم كه مرگ من را دريابد و خداي ناكرده، در حال گناه و معصيت باشم.

او را شناختم او امام محمد باقر (ع) بود. گفتم راست مي گوييد، خداوند رحمت خود را بر شما فرود آرد، ابتدا در نظر داشتم شما را موعظه كنم شما من را موعظه كرديد!

  

                                                                      31.gifبرگرفته از وسائل الشيعه/جلد 12/صفحه 10

 

41.gifميلاد مسعود  امام محمد باقر عليه السلام و فرارسيدن ماه پر فضيلت و مبارك رجب، بر رجبيون گرامي فرخنده باد.41.gif

/ 2 نظر / 10 بازدید
محمد

حکايت جالبی بود، انشاءالله پيرو واقعی برای اين بزرگواران باشيم عيدتون هم مبارک